تبليغاتX
سمپوزیم ذهن های نا آرام

سمپوزیم ذهن های نا آرام

ابلها مردا عدوی تو نیستم من - انکار تو ام

آواز شادمان پیکر بی صدا را

به یک باره دیولاخی ربود

مست مشروب تفتیشی

مست بی تفتیشه از آغوش گسیخته

جاری اندوه چنانش در بر گرفت

که افسوس را درمانی جز ....

(هرگز بی حس نفرت نمی توان

ضیق اشک را درمان افسوس نمود )

 آواز گریان پیکر پر از  صدا را

موم ازدحام اندود

  

پ.ن:

شاید باید دستها را باز کرد.

 بیایید کنار هم تا گرم شویم.

پ.ن:

اجازه هست سیگار روشن کنم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/12/02ساعت 12:17 PM  توسط مهران  | 

کوچه های فاحشه

آه ای کوچه های فاحشه

با لغزش سنگ فرش هایتان روی هم

.

.

هبوط نعره ی مرد بر جیغ ممتد یک زن

وقاحت دیوارهای ترک برداشته

مشروعیت صدای درب ها را

گم می کند هندوانه ایی که حراج می شود

خیزش دود از دریچه ها

شهوت را به قلب کوچه تزریق می کند

با انزال زودرس فاضلاب ها

ارضای جوی تعفن رنگ خاموشی می گیرد

اینجا میان این کوچه های فاحشه

پلاک ها نه زوج است نه فرد

اینجا پلاک ها همه فقر است

.

.

آه ای کوچه های فاحشه که در هم تنیده اید

امشب رهایم کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/11/07ساعت 6:11 PM  توسط مهران  | 

محکم در آغوشش کشید.

به شدت و سختی نفس می کشید ولی انگار تمامی آرزوهایش  در آغوشش انباشته  شده بودند.

عقده ی تمامی سال های قبل و بعد از بلوغش را بدون سانسور در ذهنش به تصویر کشید.

سالها بود از گردونه ی جامعه  بیرون پرت شده بود دقیقا از اولین روز تولدش.

وسعت مرگ بسیار کوچکتر از آغوشش بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/10/23ساعت 11:35 PM  توسط مهران  | 

 

بدنبال کدامین قصه و افسانه میگردی

در این بیقوله ردپایی از یاران نمی یابی

چراغ شیخ شد خاموش و این افسانه روشن شد

که در شر بدان میراثی از انسان نمی یابی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/08/11ساعت 6:34 PM  توسط مهران 

فیلتر شکن ها

عظیمترین  باروری  ست

نکاح تفریح و تفریق

گوش کن

کلامش  چون خنجر به پهلو نشسته نمی ماند؟

دوستت دارم ش

سلاخی عاطفه هاست

نظاره کن

نگاهش به شهوت رها گشته از چله ی جهل نمی ماند؟

انفجار شرمگین ملموسترین تمنا را

لمس نشر تعبید و تعفن را

به لبخندی مدارا کن

وآهسته آهسته

نظاره کن

آن ساتور نشسته بر فرق قائم مقامان خدا را

کلافه از  کلاف  باور پیچیده  ها

اراده کن

 و بگذر که عجیب شهرمان خالی ست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/08/03ساعت 4:49 PM  توسط مهران  | 

بدون جنسیت باش

 

 

مرد قهوه رو تا  نصفه  هورت کشید .

زن به دیوار تکیه داد , دستانش را  ضربدری زیر بغل گذاشت و طعم تلخ گلویش را تا نیمه قورت داد.

مرد در حین لباس پوشیدن  سیگاری روشن کرد و کنج لبش گذاشت کتش را نصفه نیمه تن کرد چند پک

عمیق به سیگار زد  و نصفه داخل فنجان قهوه خاموشش کرد.

زن یک پایش را تکیه گاه کرد و با کتف راست به دیوار تکیه داد و نیمه ی بدن نیمه عریانش را خلاص کرد.

مرد با کراهت لبهای زن را بوسید و زن با همان کراهت لبخند زد و تا در خروجی مردش را بدرقه کرد و

طبق معمول درب نیمه باز مانده را بست و به طرف اتاق خواب رفت , خودش را روی تخت پرتاب کرد مثل

مار به خود پیچید ملافه را تا نیمه روی پاهایش کشید وچشمانش را بست.

تا نیم ساعتی دراز کشید و به سکس نیمه کاره مانده ی دیشب و دیشب ها  فکر کرد  .

توی ذهنش  دنبال نیمه های دیگر بود که با زنگ تلفن همراهش زندگیش نصفه نیمه آغاز شد.

باز هم تماس از دست رفته داشت.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/07/27ساعت 5:32 PM  توسط مهران  | 

CHE FECE....IL GRAN RIFIUTO

برای گروهی از مردم روزی فرا می رسد

که باید آن "آری" بزرگ را بگویند یا آن "نه" بزرگ را.

آنکه "آری" را در خود مهیا دارد

بیدرنگ خود را باز می نماید, و با گفتن "آری"

می گذرد و به راه افتخار می رود و به راه اعتقاد گزیده اش.

آنکه ابا می کند پشیمان نمی شود اگر باز هم از او بپرسند

دیگر بار" نه" خواهد گفت. و باز آن" نه"

آن "نه ی" درست- در باقی عمرش او را خرد خواهد کرد

 

پ.ن:نیچه میگه چون به دیدار زنان می روی شلاقت را فراموش نکن.

پ.ن:وقتی جنگ اعلام شد شهامتم را دو دستی گرفتم و خفه اش کردم " ژاک پره ور"

پ.ن:تمام عزیزانی که مرگ را بر شانه هایشان نشانده اند و نوازشش می کنند از این پاییز هم عبور خواهند کرد و مرگ را شرمنده ی انسانیت و استواری شان خواهند کرد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/07/16ساعت 5:26 PM  توسط مهران  | 

اندر حکایت قشرهای نوین ایران.

 

اندر حکایت قشرهای نوین ایران.

 

1-قشر روشن فکرهای زخم بستر گرفته ایی که تمام هنرشان پنهان شدن پشت واژه های احمقانه ایست که زاییده همان بستریست که زخم شده است. اعتقادات غلط عوام را تقبیح میکنند و راهکار میدهند و خودشان برای چگورای مرده ایمیل میزنند.!!  الگوی شان می شود مادر فاحشه هایی که در کشور خودشان مترود اخلاقی هستند و برای قشر روشن فکرهای نوین ما می شوند قدیس ناب الهی. سبک های هنری و فلسفی منسوخ شده ی دنیا را می خوانند و مزخرفاتشان را به خورد اطرافیان بخت برگشته می دهند.همیشه هر جا که می روند فیلتر کردن سایت ها را مغایر اصول اخلاقی می دانند و خودشان با استفاده از فیلترشکن عکس های سکسی دانلود می کنند!!!. یکی از نشانه های شناخت این قشر, تظاهر به خاص بون ادبیات - ظاهر - مخالفت دائمی با همه چیز. و همان زخم بستری است که بدان دچار گشته اند و مغزی که اکثرا بوی قهوه و سیگار و الکل و علف و حشیش و (!) و .....می دهد.

 

(ادامه دارد)

 

 

پ.ن: 90% مردم آمریکا طوری رفتار می کنند که غیر عادی جلوه نکنند و 90% مردم ایران طوری رفتار می کنند که غیرعادی جلوه کنند.

پ.ن: من عاشق اشعار porn star هستم.!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/01ساعت 4:30 PM  توسط مهران  | 

هرگز نخواب کوروش

دارا جهان ندارد،
سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در

!هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید،

البرز لب فرو بست

حتا دل دماوند،

آتش فشان ندارد


دیو سیاه دربند،

آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو،

گرز گران ندارد

روز وداع خورشید،

زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان،

نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا،

نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما،

تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها،

بر کام دیگران شد
نادر ز خاک برخیز،

میهن جوان ندارد


دارا ! کجای کاری،

دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند،

دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی،

فریادمان بلند است

اما چه سود،

اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است

این بیرق کیانی

اما صد آه و افسوس،

شیر ژیان ندارد


کوآن حکیم توسی،

شهنامه ای سراید

شاید که شاعر ما

دیگر بیان ندارد


هرگز نخواب کوروش،

ای مهرآریایی

بی نام تو،وطن نیز

نام و نشان ندارد

 

 

سیمین بهبهانی
+ نوشته شده در  شنبه 1389/06/27ساعت 3:52 PM  توسط مهران  | 

نه نزدیک مشو (دسانکا)

نه نزدیک مشو !

آرزو دارم و اعتراف می کنم

به عشق, اما دورادور و به انتظار.

تنها در انتظار شادی نهفته است

شادمانی پیش بینی رویاهای مان

 

نه نزدیک مشو !

همواره در رویاهای مان اشتیاق بیشتری نهفته باشد

به خاطر آنچه خویشتن به انجامش نمی رسانیم

در جست و جوی اشیائ در هوی و هوس های آشکارمان

شاید زیبایی بیکرانی نهفته باشد

 

نه نزدیک مشو!

عشق واقعی در این آفرینش

همانند ستارگانی ست که می درخشند از دور

و در آسمان ها تحسین همه مان را بر می انگیزند

نه , نزدیک مشو

ستاره ایی دور بمان

 

(خانم دسانکا ماکسیموویچ شاعر یوگسلاو از کتاب بچه در کیف)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/24ساعت 4:14 PM  توسط مهران  |